۱۳۸۸/۱٢/۱٧
یاد
از یاد برده ام آواز مرغهای دریایی را...
از یاد برده ام...
بر چهره هایشان غبار سالیان،
آن صورتکهای خندان در زیر خاک....
از یاد رفته اند....
از یاد رفته ام....
۱۳۸۸/۱٠/٢۸
ای ناخدای من..........
خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟.....................................
احمد شاملو
*********************
ای ناخدای من! ای ناخدای من!
۱۳۸٧/٢/٢٠
موز ماهی
"Not too far out," Sybil said. "What happens to them?"
"What happens to who?"
"The bananafish."
"Oh, you mean after they eat so many bananas they can't get out of the banana hole?"
"Yes," said Sybil.
"Well, I hate to tell you, Sybil. They die."
" خوب شناکنان توی سوراخی میروند که پر از موزه. وارد که میشن ماهیهای خیلی معمولیای هستن. اما همینکه تو سوراخ جا گرفتن رفتارشون مثه خوکا میشه. راستش من خودم با چشای خودم دیدم که یه موزماهی تو سوراخ پر از موزی رفت و هشتاد و هفتتا موز خورد. " قایق لاستیکی و مسافرش را سی سانتیمتری به خط افق نزدیکتر کرد. " معلومه که بعد آنقدر باد میکنن که دیگه نمیتونن از سوراخ بیرون بیان. یعنی از در نمیتونن بیرون بیان "
سیبل گفت: "دورتر نریم. اونوقت چه اتفاقی براشون میافته؟ "
" چه اتفاقی برای کیها میافته؟ "
" موزماهیها "
" آهان، منظورت وقتی یه که اون همه موز خوردن و نمیتونن از اون سوراخ بیرون بیان؟ "
سیبل گفت: "بله "
" خوب، دلم نمیآد برات بگم سیبل، میمیرن."
روز خوش برای موز ماهی ها- سلینجر
دارم خفه می شم..............
۱۳۸٦/٢/٩
.
«... تا وقتی که يک داستان خوب داری و يکی رو داری که به داستانت گوش بده، کارت تموم نشده...»
افسانه 1900
۱۳۸٥/۱٠/٢٠
هيچ
این موقع شب یکی داره تو مغزم یه آواز قدیمی رو بلند بلند می خونه....از یه جای خیلی خیلی دور ....یه آواز از سالهای کودکی....و من دچار یک نوستالژی غمگین و غریب می شم.....
۱۳۸٥/٧/۱٦
..
۱۳۸٥/٤/٩
نمی دانم...
«نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست های فرو افتاده و رخوت خواب آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم، در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وامی گذارید ، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و گاه که به خود می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام؟
بی آنکه کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می کنم، چه مرگم است؟ بی آنکه بپرسید من که ام؟از کجا آمده ام، و چرا این قدر دل دل می زنم، مثل گنجشکی باران خورده؟...»
«...و من ناچار بودم تحمل کنم،با ترس و وهم راه بروم،با وحشت بخوابم و با دلهره از خواب بيدار شوم.....لحظه ای دچار سرگيجه شدم.فکر کردم کجا بودم،به کجا می روم و در کدام زمان قرار گرفته ام.نمی دانستم به رفتن ادامه دهم يا برگردم؟به کجا برگردم؟به قطاری که در تاريکی با سرعت سرسام اور می رفت؟......»
پيکر فرهاد ـ عباس معروفی
۱۳۸٥/٢/٢٢
...
-ترسو شدی...آنقدر ترسو که.....
می گم می دونم، انقدر ترسو که از چهرهء توی آيينه هم می ترسم.......
-----------------------------
قاصدکها تا کجا پرواز ميکنند؟
قاصدکها تا کجای دنيا زنده می مونند؟
قاصدک که پرپر ميشه ،...دونه دونهء چتراش می افته،...کی ميميره؟...........
------------------------------
دلم اون ميز گوشهء کافه رو می خواد...کنار پنجرهء رو به باغ...با قهوه ای تلخ که با هر قاشق شکر شيرين و شيرين تر می شه.........با ده ها کاغذ سفيد برای سياه کردن......بی دغدغه.....يه قاصدک ميذارم کف دستم و فوت می کنم......قاصدکی که نمی ميره....که چتراش نمی افتن....که تا ته دنيا می ره.......
ترسو شده ام...انقدر ترسو که هيچ قاصدکی را فوت نميکنم.....

عکس:مهرداد اسکويی
۱۳۸٥/۱/٢٥
...
«ديروز چه بارانی باريده بود!!دامنهء شهر در مه و باران وسيع تر می شود يا در آفتاب؟...
کاش می شد با يک باران تند همهء کثافت ها را شست و برد در عمق زمين.حتماْ بعد از طلوع آفتاب همه چيز پاکيزه و براق می شود.......»
«من حالت تهوع داشتم...دلم می خواست همهء دنيا را بالا بياورم .....»
سال بلوا-عباس معروفی
۱۳۸٥/۱/۱٦
حاليا معجزهء باران را باور کن
بهار که از راه مي رسد...دوباره فکر مي کنم به "سين "هايي که بايد بيابم تا هفت "سين"شوند.
"سين" مثل سال...مثل سالي که گذشت...مثل سالي که مي آيد...مثل همهء سالهايي که خواهند آمد...
"سين" مثل سبزه...مثل همهء سبزه هايي که سبز بودند...قرمز شدند...پوسيدند...سوختند...
"سين"مثل سنبل...مثل همهء گل هايي که فرصت بوئيده شدن نداشتند...آدمي نمانده بود تا ببويد...
"سين"مثل سيب...مثل همهء سيبهايي که دندان زده به خاک افتادند...پوسيدند...خاک شدند...
"سين"مثل سرما...مثل سرمايي که زمستان آورده بود...که شکست...که غارت کرد...که يخ زديم و مانديم...سرما..."هيچ يادت هست؟"
لعنت به همهء "سين"هاي دنيا...چه اهميت دارد با "سين" يا بي "سين"؟
هفت "سين"،هشت "سين"،گيرم که هزاران "سين"؟
به زمستان فکر مي کنم و آنچه که با خود برده است......."هيچ يادت هست؟که زمين را عطشي وحشي سوخت؟"
و بهار و آنچه آورده است...."روي هر شاخه کنار هر برگ،شمع روشن کرده است..."
سرماي سخت زمستان،طولاني تر از هميشه،برد و غارت کرد بودن ها را،اميد ها را و باورها را....
دست هايي هست....دستهايي که چنان سرمايي به خود ديده اند که ديگر هيچ بهاري را باور ندارند...
"باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن..."
باور کن و خود، بهار باش....
بهار باش براي همهء دستان يخزده تا باور کنند بهاري هست....
*********************
.....حاليا معجزهء باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببين
و محبت را در روح نسيم
که در اين کوچهء تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد!
خاک جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي؟
باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن.
فريدون مشيري
۱۳۸٤/٩/۱
مرا هنگامهء پرواز است
«.....می وزم با بالهای سوزان به سوزانندگی هزاران هزار خورشيد، به سهمگينی هزاران هزار باد خشمگين، به سنگينی هزاران هزار آسمان، به ويرانگری هزاران هزار رعد.
پرواز ميکنم به اوج، بر بالابلندای صخره ها و خر سنگهايم. تن ميسايم بر کوه و ميشويم خود را در هزاران باد
.
.
.
.
.
تا بياسايم
.
.
.
.
.
.
مرا هنگامه آواز است
مرا هنگامه رقص است
مرا هنگامه پرواز است»
نوشتهء کاوه از وبلاگ گرگ بيابان

۱۳۸٤/٧/٩
...je
....c'est trie loin
.....je me manque....je me manque....je me manque....je me manque....
.....je me manque....je me manque....je me manque....je me manque....
.....je me manque....je me manque....je me manque....je me manque....
************************************************************
باد ترانه ای خواهد خواند..... باد ترانه ای خواهد خواند..... باد ترانه ای خواهد خواند.....
باد....ترانه ای ..........................

۱۳۸٤/۳/۳۱
شب سيه
ديگر ننويس ـ حرف مرا گوش کن ـ وقت زيادی از تو نخواهد گرفت ـ آيا باور می کردی ما راه خانه را گم کنيم و اکنون در اين کافه ی سرد و بوران زده در اين خيابان در نزديکی های ميدانی گم هستيم و مجبور هستيم برای روزهای آينده صحبت کنيم ـ اگر می خواهی حرف های مرا بنويس اما در ميان سطرها فاصله بگذار ـ شايد در ميان اين سطرها باران ببارد ـ دوست داشتی در ابتدای هفته کفش ها را در آستانه ی خانه از پا رها کنی ـ در نامه می نوشتی موج ها ما را رها نمی کنند ـ راستی کدام موج؟ ما که در خانه به کاسه آبی خيره بوديم که انبوه از گل های ياس بود ـ کاسه قديمی و شکسته بود.
(احمد رضا احمدی)
**************

عکس:محسن عزيزی
۱۳۸۳/۱٢/۱٥
...
گفت يه مرد بايد بتونه با گردن بريده شده پايين تپه دراز بکشه،در حالی که همين طور ازش خون می آد تا بميره،و اگه يه دختر خوشگل يا يه زن پير با يک کوزهء قشنگ روی سرش بخواد از کنارش بگذره،بايد بتونه خودش رو با يک دستش بلند کنه وببينه که کوزه به سلامت بالای تپه رسيده ...»
فرانی و زويی/سالينجر
*********
یکی از همون کوزه های قشنگ و مقدس شکست....
کوزهه شکست...نه...گم شد...شکست و گم شد...
عکس:؟
۱۳۸۳/۱۱/٢
آخرین برگ
می دونستم همهء امیدش به اون آخرین برگ روی درخته....
باور کن من هم مثل نقاش توی قصه زیر برف و بارون به حیاط رفتم تا به جای آخرین برگی که سقوط کرد،برگی بکشم....
اما من هیچوقت تو زندگیم نقاش چیره دستی نبودم....
....برگمو باور نکرد.....
(۲۳ مرداد۸۳)

عکس: بابک کسمايی
